مرتبط با : با خوبان , دلنوشته , 

نمی دانم کتاب نورالدین پسر ایران را خوانده اید یا نه؟ این متنی را که می خواهم بنویسم نه از سر احساسات است، نه از سر زود باوری، نه از سر جوگیر شدن و نه از سر چیزهای دیگر... شاید این متن بتواند ذره ای از قدردانی من سراپا تقصیر، از شهیید زنده ای باشد، که جانبازی تقریبا 80 درصد است.


نورالدین عزیز کتابت را که می خواندم غرق در حسرت و بغض می شدم، نمی توانستم هضم کنم که چطور می شود این همه اتفاق بیفتد ولی تو ذره ای هم به دلت ترس و واهمه و اضطراب ندهی، راستش را بخواهی به حالت غبطه می خوردم و مثل خودت که می خواستی شهید بشوی، اتفاقات را از خدا می خواستم به گونه ای رقم بزند که شهید شوی، ولی چه کنیم که تقدیر دست من و شما نیست، تقدیر دست همان خدایی است که تو را نگه داشت تا آینده شهید نشود.


حکایت هایت را فراموش نمی کنم، قصه های ترکش خوردنت، قصه های ترکیدن ترکش ها در بدنت،  قصه های عمل جرّاحیت را که در نوع خود رکورد حساب می شود، قصه های دگرگونی چهره ات، قصه ی جداشدن پوست هایت، قصه ی بینی بدون استخوانت، قصه های عفونت چشمان و پاها و دستهایت، قصه ی غواصیت، قصه های دیدن لحظات شهادت همرزمانت، قصه های یخ زدن فکّت، قصه های چای خوردنتان، قصه های درسرما ماندنتان و کوهنوردی تان، قصه ی شهادت برادرت سیدصادق، قصه ی شهادت برادرت امیر که جون جونی بودید باهم، قصه ی شوخی هایت، قصه های عزاداریهایتان و هزاران قصه ی دیگرتان را فراموش نخواهم کرد.

ننگ است بر ما که قهرمانانی همچون شما را به باد فراموشی بسپاریم، راستش را بخواهی این کتاب برای من « دا » ی ثانی بود، دا در یک قالب و این در یک قالب دیگر.

قصه های شما را خواندن یعنی شناختن هویت خود، قصه های شما را خواندن یعنی معنی زندگی را فهمیدن و با شما بودن و از شما خواندن، یعنی عشق، یعنی اعلان استقلال، یعنی کربلا، یعنی یاران عاشورا و ...

نورالدین قارداش! سیزلر افتخار ایران و اسلامسیز، سیزلر حسین پرچمینه دوباردن قازّادیز،

هش وقت سیزلری فراموش المیجییخ.*

اما ای قهرمان عصر امام و حال ستاره ی حضرت ماه:

همانطور که خودت در آخر گفته هایت اشاره کرده بودی،امروز که به بنیادهای حفظ آثار دفاع مقدس سر میزنی، رنگ و بویی از شهدا و آرمانهایشان نمانده است، بعضی از این آقایان زمین گیر، اسیر میز و صندلی ریاست شده اند، عده ای دیگر آن روزها را ننگ می دانند، عده ای به غرور افتاده اند و ...

کمتر جایی را میتوان یافت که به اسم شهدا و برای شهدا و خدا کاری و یا یادواره ای بزنند، کلّی باید مکافات بکشی تا آقایانی که داعیه ی بازماندگی از جبهه و رهروان راه آنها را دارند، نظرشان را برای همکاری جلب کنی.

امروز باندبازی و خودخواهی و غرور بعضی از مسوولین بی عرضه، حتی بخش بنیادهای شهدا را گرفته است. یادم نمی رود از رفقایمان رفته بودند تا با فرماندهان یکی از نهادهای شهرمان برای یادواره شهدا کمک بگیرند، گفته بود: بروید پِی کارتان، شما بچه اید.

نامهربانیها و درد کشیدن ها و زجر کشیدن ها از مسوولین در همه است، نمی دانم بعضی از اینهایی که مانده اند، هدفشان از ماندن و زندگی چیست؟ اگر دم از امام و شهدا می زنند، چرا در عمل نشون نمی دهند؟ آیا فقط بلدند عکس شهدا را در جیبشان بگذارند و عکس شهدا عمل کنند؟اگر وجودشان را از امام می دانند، چرا به فرموده های امام جامه ی عمل نمی پوشانند؟چرا امیدهای امام را ناامید و دلسرد می کنند؟ مگر  ما همان بچه دبستانی ها نیستیم که الان بزرگ شده ایم و امید امام شده ایم؟مگر ما همان افسران حضرت امام خامنه ای نیستیم که باید در صحنه حضور داشته باشیم؟ مگر خون ریخته نشده است؟ و ...

نورالدین عزیز دعاکن تا همگی عاقبت به خیر شویم، دعا کن دوران نامردیها و ناعدالتی ها پایان یابد، دعا کن ارزشها ارزشمندتر بشوند، دعا کن مملکت همانی بشود که امام و شهدا آن را می خواستند، دعاکن حضرت امام خامنه ای این همه غربت نکشد، دعا کن حضرت امام خامنه ای مظلوم و تنها نماند، دعا کن که قدر شماها را بدانیم و ...

نورالدین قارداش این را هم بگم که سیاه نمایی نکردم، هستند سرداران و فرماندهان دیگری که گمنام و بدون ادعا پای آرمانهایشان هستند و مخلصانه کار می کنند، ولی به چشم دیده نمی شوند.

امید که خداوند لطفش را شامل حال ما بکندتا قدر این نظام و انقلاب و شهدا را بدانیم و مثل سربازان حضرت روح الله سربازانی برای امام خامنه ای باشیم تا هم دل همرزمانت شاد شود و هم دل امام خامنه ای حفظه الله و نیز بتوانیم پرچم عدالت را به دستان امام عصر برسانیم و در زیر لوای او خیمه بزنیم.

-------------------------------------------------------------------------------------

*

برادر نورالدین، شماها باعث افتخار ایران و اسلامید،شماها پرچم اسلام را دوباره بالا برید،هیچ وقت شماها را فراموش نخواهیم کرد