مرتبط با : دلنوشته , 

کوه، دشت، بیابان، خاک، سنگ، سرما، گرما، آتش و ....
شاید بپرسی اینها برای چیست؟ بگذار سریع برایت بگویم!
دو روز رفتیم پادگان نظامی، قرار بر این بود که هم آموزش تیراندازی داشته باشیم و هم آموزشهای دیگر عملیاتی. به پادگان که رسیدیم ابتدا آموزش بازوبست کردن اسلحه را یادمان دادند هم تئوری و هم عملی. در همان روز، شب پیاده روی شبانه به مدت دو ساعت که از آن تعبیر به رزم شبانه می شد، صورت گرفت، روز بعدش کلاسهای آموزش ایست و بازرسی، ماسک زدن در مناطق شیمیایی، نحوه خنثی سازی و تخریب های انفجاری به مرحله اجرا در آمد. در مرحله ی آخر به میدان تیر رفتیم و تیراندازی کردیم. این بود خلاصه ای از دو روز در پادگان نظامی به جهت آموزش.
اما چه می خواهم بگویم؟
در لحظاتی که در پادگان بودیم، تو این فکر بودم که چه انسانهایی یافت می شوند در سرزمین مادری من. در آنجا انسانهایی را یافتم که یادگار کسانی بودند که سرود عشق را خوانده بودند و حماسه ی عشق و عرفان را به مرحله ی عمل رسانده بودند. در آنجا انسانهایی را یافتم که مصداق بارز حدیث عشق بودند. حدیث عشق پر از بیانات و عباراتی است که فهمش تنها برای خدا آسان است. انسانهای شریفی که با خدای خود پیمان بسته بودند، رزمنده هایی که مظهر عشق، ایثار، عرفان، تواضع، اخلاص، بزرگی، عزت نفس، سخاوتمندی و... بودند که بدون ادعا برای خدای خویش و مردم خویش و امام خویش امام خامنه ای تا پای جان کار می کردند.

در هر عملیاتی که آموزش داده می شد، یاد دوران جبهه های جنگ می افتادم، بگذار برایت دو مورد را بگویم. اولی مربوط به رزم شبانه بود، برای ما چیزی نبود، چون هم می دانستیم دشمنی در کار نیست و نیز حمله ای هم در کار نیست. همچنین سلاحی در نزد ما نبود و می دانستیم که اتفاقی قرار نیست بیفتد. دو کیلومتر پیاده روی ساده که تقریبا شبیه سازی بود. در حین عملیات آموزشی، همواره در ذهنم مرور می شد که چه انسانهای بزرگی در اینجا سختی ها کشیده اند، خط شکنی کرده اند. چندین ماه در سرما و گرما آموزش دیده اند تا مبادا خطایی صورت بگیرد و عملیات لو برود. چندین کیلومتر باید راه بروند با حمل مهمات، با دقت، آماده حمله، آماده شهادت و ... به نطرتان سخت نیست؟ به نظرتان بی انصافی نیست که اینها را ساده بگیریم؟
مورد دیگر مربوط به میدان تیر بود، هنگامی که نوبت بنده رسید، بعد از تیراندازی، سرهنگی که آنجا بود ماموریتی را حواله بنده کرد و آن در آوردن فشنگ ها از جای غیراصلی و قرار دادن آن در جای اصلی که همان جاگلوله بود، بود. نزدیک تیربارچی نشسته بودم، پوکه هایی که بعد از شلیک می خورد، آن چنان داغ بود که به محض برخورد با پوست تاول می زد. پوکه هایی که پرت می شدند، می خواستم بردارم در قوطی بگذارم که بدجور دست را می سوزاندند. در آن هنگام نیز با خود می گفتم که اینها اینگونه داغ هستند، ببین خود گلوله ها چقدر حرارت دارند؟ گلوله هایی که در زمان جنگ از طرف دشمن مسیری جز سینه و سر و دست و پای سربازان و دلاوران امام خمینی جایی دیگر را نمی شناختند! گلوله هایی که می سوزاندند و رزمنده را شهید می کردندو...

عمیق تر که فکر می کنم می بینم هیچ کاری برایشان نمی توانم بکنم و نتوانسته ام بکنم، تا انجا که بتوانم سعی بر آن دارم که پیروز راهشان و آرمانهایشان باشم.
تشکرها و قدردانی ها ناچیزند در برابر شهدا و رزمنده های مانده ی امروز، رزمنده هایی که در گوشه گوشه ی کشوراسلامی ایران برای حفظ آثار شهدا و ایجاد امنیت مثل شیر ایستاده اند تا نگذارند احدی چشم چپ به کشورمان بکند. اینها را که می بینم افسوس به حال آنانی می خورم که از جنگ فرا می کنند و از شهدا و رزمنده ها و جانبازها به بدی یاد می کنند، قدرشان را نمی دانند و در ناز و نعمتند و نمی دانند که چه ها شده است که الان در ناز و نعمتند و ....
باز هم می گویم ماها زندگی و امنیت را مدیون شهدا و رزمنده های امام خمینی و امام خامنه ای هستیم و به آنانکه مرفّهانه زندگی می کنند، توصیه می کنم اندکی فکر کنند و به مناطق شهدایی سر بزنندتا بدانند که بهای این همه امنیت و آسایش مرهون فداکاریها و خونهای ریخته شده است و تا جان داریم باید دستانشان را بوسید و دعاگویشان بود.