مرتبط با : دلنوشته , 

بسم رب الرضا علیه السلام

نم نمک بوی امام رضا می آمد، نم نمک بوی مشهدالرضا جانها را نوازش می کرد و ...

دوشنبه شب از شهرستان خوی به سمت قم غروب کردم. سه شنبه صبح طلوعم در قم بود. دیگر دلها آرام و قرار نداشتند. هر آن منتظر حرکت از راه آهن محمدیه قم بودیم به سوی مشهد. رفتیم راه آهن، شام را آنجا میل کردیم و تقریبا ساعت یک بامداد بود که صدای قطار طبل کوبیدن به سمت مشهد را به صدا در اورد.

انتظار به سر آمد، راهی مشهدالرضا شدیم، تو راه خوش بودیم، دم دمای ظهر بود که به قول ما آذریها بالا بالا و خردا خردا ( کم کم) صدای السلام علیک یا علی بن موسی الرضا از داخل قطار شنیده می شد، هر کس به نوبه ی خود از داخل قطار سلام می داد، علت سلام هم این بود که از مسیری که ما رد می شدیم گنبد طلایی حضرت دیده می شد، بعد از سلام ابتدایی باید کوله بارها را خالی می کردیم و پا در در سرزمین امام رضا می گذاشتیم. سرزمینی پر از نور و عشق و ...

بعد از پیاده شدن به سمت محلی که برای نشیمن گاهمان تعبیه شده بودیم رحیل کردیم و در انجا اقامت گزیدیم.

حال من بودم و حرم و خورشید و ماه و آب و هوای امام رضا علیه السلام

همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می خوانم

همیشه قبل هر حرفی قبولم کن من آداب زیارت نمی دانم

نمی دانم چرا اینقدر با من مهربانی تو

نمی دانم کنارت میزبانم یا که میهمانم

شعر: سیدحمیدرضابرقعی

قرار بر این است که 10 روز مهمان حضرت باشیم. روز اول استراحت بود، بقیه روزها تا روز آخر دوره ولایت،  دوره علمی-فرهنگی بود که در آن دوره های تبدیل شدن به یک مدیر فرهنگی را یاد می گرفتیم. با توجه به برنامه ریزی مسئولان دروه ولایت، وقت زیارت بغیر از شبها و سحرها امکان پذیر نبود، البته در طول روز نیز می شد رفت، اما نوعی بی توجهی به برنامه ها تلقی می شد و علاوه بر آن اگر فردی می رفت از برنامه های ریخته شده عقب می ماند.

در طول دوره تجارب زیادی نصیب بنده شد و به نوعی توانستم سیاه و سفید را تعبیر کنم و سرد و گرم کار فرهنگی را بچشم.

اما من و امام رضا علیه السلام

لطف خدا و امام رضا شامل حال من شد و از همان شب اول منِ فقیر و گدا بودم و لحافم آسمان، زمینم صحن جامع، صحن قدس، صحن گوهرشاد، صحن آزادی، صحن جمهوری، صحن انقلاب و دیگر صحن ها.

شبها من بودم و امام رضا

شبها من بودم و زیارت عاشورا

شبها من بودم و گنبد طلا

شبها من بودم و حسرت کربلا

شبها اشک بود و گناهان کبیره

شبها منِ بد بودم و پناهگاهم جامع کبیره

شبها من بودم و صحن قدس

شبها من بودم و پر از احساس

شبها من بودم و حال و هوای یاس

شبها من بودم و حال و هوای بودن تو حرم عباس

شبها من بودم و صحن انقلاب

شبها من بودم و التماس در صحن انقلاب

شبها من بودم و التماس مردن تو صحن انقلاب

و شبها من بودم و امام رضا

و شبها ....

نمی دانم گفته کنم از کجایش، از گنبد نورانی و طلایی صحن انقلابش، از ستاره هایش، نور بود و نور. مردمان را می دیدی که زیر آسمان وسیع امام رضا و در زمین وسیع امام رضا، جاخوش کرده بودند و عده ای با خانواده هایشان، عده ای با رفقایشان،عده ای با کاروانشان، خلاصه چه بگویم همه بودند، او هرکه را خواسته بود و به او پناه برده بودند در خود جای داده بود.

شبها از ساعت دوازده تا نماز صبح خدمت امام رضا بودم، گویی دنیا و همه چیزم با امام رضا عجین شده بود، تکراری بودن درآنجا مفهوم نداشت، هر آن خود را نیازمندتر از قبل می دیدی، دل کندن از او سخت بود، هر لحظه ضریح و صحن هایش آدمی را مجذوب خود می ساخت، بیشترین جایی که  حال می کردم بالاسر حضرت و صحن انقلاب و صحن قدس آن حضرت بود. بالاسر که می نشستی با آقا راحت می توانستی نجوا کنی. صحن قدس و صحن انقلاب آرامشی عجیب نصیب حال آدمی می کرد..

یازده شب به همین روال می گذشت، احساس خستگی و دلسردی جایی برای عبور نداشت، نفس های آخر را در مشهدالرضا می کشیدم، ساعات قبل از حرکت مراسم وداع داشتیم، در صحن قدس با اشک و آه و ناله و حسرت با آقا خداحافظی کردیم به شرط بازگشت دوباره، بغض و حسرت امان نمی داد، باز باید مسافر جاده ها می شدی و با فاصله ها مانوس می شدی، کم کم باید تحمل فراق می کردی.

ساعت چهارونیم عصر ترمینال مسافربری منتتظر ما بود، باید در مشهد غروب می کردی و صبح در قم طلوع می کردی. به راه افتادیم و من  ماندم و لحظه های شب نشینی ام با امام رضا علیه السلام.

به هر حال آنجا مشهد بود، مشهدی که سومین بارعطر امام رضا جانم را آرام می کرد، قلم را که در صحرای کاغذ شروع به چراندن کردم،  تصمیم بر آن گرفتم که با امام رضا و خوبیها و معنویاتف بهاریش کنم، اگر وقت شد در آینده از خاطرات تلخ و شیرین بودن در جوار امام رضا را نیز خواهم نگاشت.

امیدوارم دوباره امام رضا مهمانمان کند.

اگر گنگ بود ببخشاییدم.