مرتبط با : دلنوشته , 

تقریبا 100کیلومترسینه زنی...

آره 100 کیلومتر، تعجب نکنید، برای اینکه بدونید چه جوری 100 کیلومتر سینه زنی ممکن است، داستان زیر را بخوانید و بعدا...

اواخر تابستون بود؛ فضا و هوای مناسبی بود تا به همراه رفقا دل را به هوا بزنیم و جسممان را طراوت دوباره بخشیم.

گفته اند به سفر بروید تا هم از لذات طبیعت خداوندی بهره ببرید و هم به وجود خداوند پی ببریم.

خلاصه ای از اردوی یک روزه با بروبچه های بچه مسجدی را می خوام براتون بنویسم و هدف از نوشتن این سفرنامه فقط و فقط اشاره به بخش آخر اردو و مسیر برگشت می باشد.

عقربه های ساعت، ساعت شش و هفت صبح را نشون می داد، قرارمون ساعت هفت و نیم صبح جلوی مسجد جامع شهانق خوی بود. اتوبوس ساعت هشت به راه افتاد، بچه ها تقریبا چهل نفری می شدند.

سوار اتوبوس که شدیم از همه نوع بچه ها بودند. شلوغ، پرنشاط،ساکت، پرانرژی، بی خیال و...

باتوجه به مقصدی که تعیین شده بود، مسیر راه طولانی بود ودوساعت ونیم طول کشید. صبحانه را حین راه خوردیم، بچه ها در راه کلی می خوندند و سوت و کف بود و جنبش های خودسر و سه چهارنفری که هرکدام در اتوبوس برای خود جبهه ای تشکیل داده بودند.

به محل تعیین شده رسیدیم، محیطی که برای رسیدن و استقرار یافتن در آن از صخره های سخت و سنگی باید عبور می کردی . به نشیمنگاه و اتراق خود پس از پشت سرگذاشتن صخره نوردی نیم ساعته رسیدیم. آب بود و درخت و چمن و فضای سبز و کوه و کلا همه چیز آماده برای هرچی که دلت بخواد. گویی خداوند آنطور که ما می خواستیم منطقه را برای ما نقاشی کرده بود تا ما در آنجا خوش باشیم و از الطاف خداوندی سیراب شویم و تشنگی و گرسنگی های بعد از ماه مبارک رمضان را آنجا برطرف کنیم.

خاصیت اردوهای ما به گونه ای است که باید یک جای آب باشد تا آب بازی کنیم و خیس شویم. این دفعه نیز از این قاعده مستثنی نبود. کل ارگان اردو خیس شدند، فقط یکی دونفر بودند که مامان دوز تشریف داشتند و خیس نشدند.

بعد آب بازی که دوساعت و خرده ای طول کشید، نوبت به ناهار خوردن و املت خوردن اجاقی بود که لذت بخش تر از آن چیزی که تصورشو بکنی، بود.

بعد ناهار نوبت به برنامه ی فوتبال رسید و بعد از آن مراسم هندونه خوران بود که همه اینها خورده و کامل شد و زمان بازگشت از اردو فرا رسید.

بچه ها باید مسیرسخت را برمی گشتند، به اتوبوس که رسیدیم عده ای همان اول به چشمانشان استراحت دادند، عده ای هم می خواستند بخوابند و عده ای هم سرحال بودند.

اما قسمت اصلی داستان:

فضای اتوبوس آرام تر از اول سفر بود. با خود فکر می کردم ما هرچه که باشیم ریزه خوار سفره ی احسان اهلبیت هستیم. در این هنگام آوای دلنشین مناجات با صاحب الزمان و شهدا از طرف یکی از بچه ها نسیم دل انگیزی را روانه دلها کرد، کم کم خفته ها بیدار شدند، ماشالله اکثر بچه ها برا خودشون یه پا مداح بودند. مناجات تبدیل به سینه زنی شد، سینه زنی ای بیشتر از یک ساعت طول کشید. اغراق نکنم 100 کیلومتر بود. به قول یکی از بچه ها سینه زنی به مدت 100 کیلومتر. اتوبوس را نمی دانم چقدر راه آمده بود، ما که بیشتر از یک ساعت سینه زنی می کردیم. اصلا خستگی معنا نداشت. نسیم باحسین بودن و آواره حسین و عباس بودن، هر قدرهم باشد از کاخ نشینان تاج گذار و مرفهان بی درد لذت بخش تر است.

باز حسین بود که دلها را زنده کرد، باز حسین بود که ما را مونس بود، باز حسین بود که خستگی را از دل و جان می ربود و باز حسین بود که کشتی نجات ماست در همه حال...

بچه ها به قدری کیف کرده بودند که لذت این یک ساعت و خورده ای سینه زنی را با کل لحظات اردو قابل مقایسه نمی دانستند.

خواستم بگم ما هر چه که باشیم و در هر حال که باشیم باید برای زندگیمان و لحظاتمان یک جریان دائمی و همیشگی داشته باشیم و در نیود آن زندگی را برای خودمان روبه مرگ بدانیم؛ و نمک زندگی ماها و زینت بخش زندگی ماها حتی در اردوهایمان نیز اهلبیت علیهما السلام و خصوصا دستگاه و مکتب زیبای حسین علیه السلام هست.

خداوند ایشالا لطف کنند و کمکمان باشند تا لحظه ای از اهلبیت جدا نباشیم و در همه حال آوراه دستگاه اهلبیت علیهم السلام باشیم و روزی برسد که همگی باهم اردوهایمان سفر به خود کربلای حسین علیه السلام باشد.