مرتبط با : دلنوشته , 

پس از چند روز با حسرت باز آمدم....

هنوز داغ از از دست دادن دو فدایی از دلمان سرد نشده بود که داغ دیگری بر دل فداییان دوباره نشست. دوستانی که تقریبا دوهفته قبل پر کشیده بودند، یک نفر نیز به جمع آنها پیوست و او کسی نبود جز سید من.

با سید روزها داشتیم، نمی دانم چندسال می شد، از اواخر دوره راهنمایی تقریبا سال 84 با سید روزهای خوشمان شروع شد، با هم به مسجد آمدیم، بعد هیئتی شدیم، بعد طلبه شدیم و حال سید مرا تنها گذاشته و رفته است.

یادش به خیر قدم زنی هایمان، مزار رفتنی هایمان(یک روز قبل تصادف باهم در مزار بودیم)، هیئت رفتنی هامان، در مسجد دعاخواندن هایمان(هیچوقت از یادم نمی رود، شب جمعه بود،بعد از پخش کتب دعای کمیل، من و سید باهم رفتیم جلو دعای کمیل خواندیم، ازشانسمان حال خوش هردومون بود آن شب، بعد از آنکه دعا تمام شد برگشتیم دیدیم کسی مسجد نمانده و تنها من و سید بودیم که در مسجدجامع شهانق خوی زمزمه دعای کمیل کرده بودیم)،بحث کردن هایمان، تابلوکارکردن و تابلوزدن هایمان و هزاران هزار خاطرات دیگر.....

سید از این دنیا پاک رفت و آنچه که گذاشت برای ما و من جز حسرت و دلتنگی و غربت چیز دیگر نبود و نیست...

نمی دانم باقی روزهایم چگونه خواهد گذشت، غم و اندوه و حزن و ناراحتی و دلتنگی....

هر جا می روم جلوی چشمانم هست، هنوز باورم نشده است که سید از پیش من رفته هست...

هیچوقت از یاد نمی برم که سید آرام آرام در روضه ها اشک می ریخت و کسی نمی دانست او با خدای خود چه سر و رازی دارد، دلش صاف بود...

راستش را بخواهید سید در این دنیا مثل جدش غریب بود، او در این دنیا زندانی بود، کمتر کسی او را قبول می کرد، کسی قدرش را نمی دانست، تا جایی که توانستند سید من را اذیت کردند.

خدایش رحمتش کند، مهمان اباعبدالله الحسین هست، خدا اورا برای خودش برد...

سید عزیز ما هم به پیش دو فدایی دیگر یاسر محمدلو و سید محمدموسوی(داداش کوچک سید) پیوست...

شادی روحشان صلوات