منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

هر سرزمینی قهرمانی دارد و قهرمان سرزمین من امام خامنه ایست...
آقاجان سه تن از فداییانت پرکشیدند...
قلبمان رنگش خونین تر شد...
شادی روح سه فدایی غریب و عزیز و پاک صلوات بفرستید...
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان
کاربردی

کد حرکت متن دنبال موس

ابر برچسب ها
مرتبط با : اهلبیت , 

غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود
غریب شهرِ خودش نه ، غریب عالم بود

چقدر روضة كرب و بلا بپا می داشت !
به روی سر در خانه همیشه پرچم بود !

اگر چه زخم جگر تازه می شد اما باز
برای داغ دلش روضه مثل مرهم بود

همیشه در وسط كوچة بنی هاشم
پر از تلاطم اشكِ مصیبت و غم بود

شبی كه در تب آتش بهشت او می سوخت
شكسته قامت و آشفته حال و درهم بود

شتاب مركب و پای برهنة آقا !
میان كوچه زمین خوردنش مسلم بود

كبودِ زخمِ طناب و اسارت و غربت
چقدر در نظرش كربلا مجسم بود

خلاصه لحظة‌ آخر ، زمان تدفینش
بساط غسل و بساط كفن فراهم بود

در آن زمان به خدا هر دلی پریشانِ
شهید بی كفن وادیِ محرّم بود

به زخم پیكر گل ، بوریا نمی پیچید
اگر كه پیرهن پاره پاره ای هم بود




توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

این داستان واقعی را حتما بخوانید... 


این روزها که خبرهای متفاوتی از جنایت وهابی‌ها در کشورهای مختلف به گوش می‌رسد، آشنا شدن با برخی ویژگی‌های این قوم خالی از لطف نیست. مخصوصاً اگر این آشنایی در قالب خواندن برشی از زندگی یک مولوی وهابی باشد که البته حالا یک شیعه تمام عیار است.

به گزارش رجانیوز، «سلمان حدادی» یک مولوی وهابی بود؛ کسی که خودش می‌گوید بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ فرد سنی مذهب را وهابی کرده است. اما یک بار نشستن در مجلس عزای سیدالشهدا(ع) کار را بجایی می‌رساند که همان مبلغ وهابی شیعه شود و در این مسیر سختی‌هایی ببیند که تحمل یکی از آنها برای ما قابل تصور نیست. خواندن زندگینامه سلمان حدادی را از دست ندهید.

گفت یکبار هیئت!

در همانجا دوستی پیدا می‌کند به نام مهدی. مهدی شیعه بود و سلمان در عین رفاقت تلاش می‌کرد او را وهابی کند. کلی کتاب به او می‌دهد و در عوضش مهدی هم یکبار او را به مجلس عزای سیدالشهدا(ع) دعوت می‌کند. سلمان با همان لباس و ظاهر مولوی‌های وهابی و بعد از کلی این پا و آن پا کردن می‌رود به هیئت.

«یک گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: کدام یک از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید که حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین کار بزرگ زد؟

هر چی فکر کردم دیدم که در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود که حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین کار بزرگ و خطرناکی بزند! این سوال مهمی بود که برایم ایجاد شد.»

چراغ‌ها را که خاموش کردند و مشغول سینه زدن شدند، او شروع کرد به گریه کردن. آنقدر که لباسهایش خیس شد. برای غربت و مظلومین غریب کربلا گریه می‌کرد. از اینکه در وهابیتشان نگذاشتند امام حسین(ع) را بشناسد افسرده شده بود.

بقیه داستان در ادامه مطلب

برداشت ازسایت عمارها



ادامه مطلب
توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , فرهنگی , 

می گفت....

ما نسل "غیرت روی خواهر" و

"روشنفکری روی دوست دختریم"

نسل کادوی یواشکی، نسل پول ماهانه vpn،

نسل شینیون زیرروسری

نسل خوابیدن با sms، نسل درددل باغریبه مجازی ،

نسل جمله های کوروش ودکتر

نسل ترس ازمنکرات،

نسل سوخته 

حال من برایت می گویم...

"ما" نسل "غیرتیم" روی "وطن"،"ناموس"،"دیــــن"

نسل "نمازشب یواشکی"

نسل پول ماهانه "صدقه"

نسل "چــادرروی روسری"

نسل "خوابیدن بانوای حسیـــــن "

نسل "درددل با بی‌بی "

نسل جمله های آقــا و شهـــدا

نسل ترس ازشیطان

نسل شکفتن

مولا

نمی گذارم نسلی را که تـــوصاحبش هستی

نسل سوخته بنامند

اینجا نسل غربتـــ بچه شیعه است.

برداشت از وبلاگ لبیک یاخامنه ای



توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

امروز هم متعلق به 91 هست و هم 92
بنده از باب سال 92 اولین پستم را مینویسم:

رسیده عید  و دلها شاد و خرم
همه در فکر دیدارند با هم
همه آماهده اند سفره بچینند
به فکر سفره های هفت سینند
منم دارم در سفره هفت سین را
ولی توام شده با داغ زهرا
بود سین نخستین سیلی کین
به روی مادرم با دست سنگین
ببین بر سفره سین دوم را
که سویی نیست در چشمان زهرا
بگویم سین سوم تا بسوزی؟
که مادر سوخت بین کینه توزی
از این ماتم دل حیدر غمین است
که سین چهارم سقط جنین است
به روی سفره سین پنجم این است
سر سجاده اش زینب حزین است
شده سفره پر از اشک شبانه
ششم سین مانده سوت و کور خانه
چه گویم ای عزیز از سین آخر
بُود آن سینه مجروح مادر


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

لبیک یا حسین




توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 



توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

منبع مطالب از وبلاگ حسینیه دل می باشد...

لَقَد عَظُمَ مُصابی بِکَ


این روزها

از غم های خودم که با شما حرف می زنم

خیلی خجالت می کشم!


مشک و عباس...

خیلی گران تمام شد این آب خواستن

یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت



اِرباً اِرباً

می خواستم ببوسمت

اما...


علیِ مادر

نیستی

و جای خالی ات در آغوش من

هنووووز

گریه می کند!




توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

این مطلب از وبلاگ طواف یار برداشت شده است:

این بار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد

مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد

از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد

از خط به خطّ مقتل گودال رد شد
با گریه ازاسیری خواهر شروع کرد

این جا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد

بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضه ربودن معجر شروع کرد

برگشت ، روضه را به تمامی دشت برد
از ارباً ارباً تن اکبر شروع کرد

لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد

هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد

تیر از گلوی کودک من در بیاورید!

هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد

غش کرد روضه خوان نفسش در شماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد
:
ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد

یک کوچه باز کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد

- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد

این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد





توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

بدجور دلم گرفته است، راستش را بخواهید چند روزیست مست شعر برادر شاعرمون سیدحمیدرضا برقعی شده ام که در شعرش اینچنین آورده است:
دفتر قصه ورق می خورد ارام آرام
می رود آنجا که علی دلتنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
ان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد
دلم بدجور هوای حرم کرده است، حرم امیرالمومنین حیدر کرار علی علیه السلام، آن مردی که فقط خدا می شناسدش و بس.


گفت در نجف سینه بی قرار از عشق
لایمکن الفرار من عشق
خدا آرزو به دلمون نذاره!!!


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

از اینجا تا کرب وبلا برای ما راهی نیست...
به جز حسین فاطمه برای ما اربابی نیست...
حسین جان ما را هوای میکده ات مست می کند...





توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

این روزها که دل اهلبیت و عاشقان اهلبیت خون شده است هرکس در هرگوشه ای از حریم خود به دفاع از این امام غریب خویش می شتابد و در راستای تسیکن دلهای ناآرام میزان حب و ولایتمداری خویش را نشان می دهند، شعر زیر گوشه ای از ولایتمداری را نشان می دهد.

مانسل اشداء علی الکفاریم
ماسوخته میخ ودر ودیواریم
ماشیعه اثنی عشری ،مکتب حیدر داریم
دشمن غرب ویهودو شبِ استکباریم

عوعونکن به محضر پاک امام ما
گندیده کرده ای جریان مشام ما
باهر فراز جامعه اش بیمه کرده است
"ثبت است بر جریده عالم دوام ما

تو هار شدی-کافر حربی شده ای
شاهین که نه ،تولاشخور سفره غربی شده ای
ارمنی برکرم آل عبا می نازد
تو مرتدِ عوعوکنِ رپّی شده ای

بامن بخوان فرازی از آیات سیره را
آیاتی از زیارت جامعهَ الکبیره را
یا موضع الرساله ویا قاده الامم
سوی خدا شود هرآنکه شود برتو معتصم

سروده اکبر شهنازی


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : اهلبیت , 

تمام شمع وجود تو آب شد مادر
                                                    دعای نیمه شب تو مستجاب شد مادر

گل وجود تو پرپر شد و به خاک افتاد
                                                     بهشت آرزوی ما خراب شد مادر

به یاد ناله ی مظلومیت دلم سوزد
                                                     که چون سلام پدر بی جواب شد مادر

..............................................

ای بهشت آرزوی علی
                                                ای دو چشمت دین و دنیای علی

ماه هم آئینه دار روی توست
                                                در دل هر خشتِ خانه مهر توست

..............................................

روز آخر بود کار خانه کردم
                                                       گیسوی فرزندان خود را شانه کردم

دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء
                                                       این آخرین راز ونیازم بود اسماء



توسط : مهدی | نظرات : نظر


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات