منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

هر سرزمینی قهرمانی دارد و قهرمان سرزمین من امام خامنه ایست...
آقاجان سه تن از فداییانت پرکشیدند...
قلبمان رنگش خونین تر شد...
شادی روح سه فدایی غریب و عزیز و پاک صلوات بفرستید...
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان
کاربردی

کد حرکت متن دنبال موس

ابر برچسب ها
مرتبط با : با خوبان , 

سلام بر قهرمان سرزمین من
سلام بر اسوه ی ظلم ستیزی
سلام بر کوه استواری
سلام بر مجاهد خستگی ناپذیر
سلام بر قهرمان سرزمین من
سلام بر هستی من
سلام بر حماسه آفرین ایران من
سلام بر محبوب دلهای هر ایرانی
سلام بر امام عشق امام سیدعلی خامنه ای




توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , 

خدایش روحش را شادش کند....
کمتر استاد اخلاقی را می توان یافت که منبرش را به جلسات ولایت فقیه اختصاص بده، خدا خوبانش را پیش خودش می بره، حضرت آقا مجتبی یکی از ولایی های صاف و ساده و پاک بود، هر چه قدر زور بزنیم نمی تونیم ایشونو بشناسیم، نمونه ای از ساده زیستی این بزرگوار:

به نام خدا

آقا مجتبی تهرانی شب گذشته (۱۲ دی ماه) پس از مدتی تحمل درد و رنج بیماری به ملکوت اعلی پیوست.


تصویر زیر آقا مجتبی را در حالی نشان می دهد که در حال پیاده شدن از یک خودروی معمولی پیکان است. خودرویی که مدتهاست از خط تولید خارج شده و بعید می دونم خیلی از ماها دیگه حتی تو خیابون هم سوار این ماشین بشیم.

این مطلب را البته هم ما باید بخوانیم هم کسانی که هنوز به جایی نرسیده، سوار بر ماشین های شیک و تمیز و شیشه دودی می شوند تا خدای نکرده در مسیر رفت و آمدشان اذیت نشوند.

خدا ما را از شفاعتش در روز جزا محروم نکنه.

پ.ن: مهم نیست که ایشون سوار ماشین های دیگه هم میشدن یا نمیشدن، مهم اینه که روحیه آقا مجتبی طوری بوده که بنز و پیکان در نظرش یکی بوده و اطرافیانش هم جرات می کردن تا آقا رو با پیکان این طرف و آن طرف ببرند.

مهم این روحیه است والا آقا مجتبی نه بنز و پژو داشته نه حتی همین پیکان را.


منبع:وبلاگ مرصاد




توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , 

به گزارش تسنیم، چندی پیش سید علی عزیزی که کودک پنج ساله‌ای است، به همراه پدر خود برای اقامه نماز به حسینیه امام خمینی(ره) خدمت مقام معظم رهبری رفته بود.

وقتی آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی برای اقامه نماز وارد حسینیه می‌شوند؛ سید علی 5 ساله دست پدر خود را رها می‌کند و به سمت ایشان می‌دود و دست رهبر انقلاب را می‌گیرد.

سید علی که علی‌رغم سن کم خود حافظ 5 جزء قرآن کریم نیز هست، خطاب به رهبر انقلاب می‌گوید: "آقا می‌شود چفیه‌تان را به من بدهید؟". تصویر هدیه شدن چفیه رهبری واقعه‌ای بوده که او بارها از تلویزیون آن را تماشا کرده است.

مقام معظم رهبری پاسخ درخواست سیدعلی را با لبخندی داده و خطاب به همراهان خود می‌گویند که " چفیه را بدهید به آقا". پدر سید علی در خاطره‌ای می‌گوید: از آن به بعد هر وقت با این بچه هم کلام می‌شوم او به من می‌گوید که "آقا به من گفتند آقا".

در ادامه ماجرای دیدار این کودک با رهبر انقلاب در حالی‌که آیت‌الله خامنه‌ای دست نوازش بر سر او می‌کشیدند، سید علی 5 ساله از ایشان می‌پرسد: "آقا شما که اینقدر مهربان هستید، چرا آمریکا اینقدر از شما می‌ترسد؟" که این سؤال با لبخند دیگری از سوی رهبر انقلاب مواجه می‌شود. در همین هنگام یکی از همراهان رهبر انقلاب در پاسخ به سؤال سید علی می‌گوید: "حضرت آقا آدم خوبی است؛ و چون از خدا می‌ترسد آن‌ها(آمریکایی‌ها) هم از آقا می‌ترسند".

منبع:سایت خدمت


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , 

این روزها هرکس پی راندن اسب خویش است و به فکر چاره برای دفاع درست و نادرست از خود، و تنها کسی که در این میدان تنها و بی یار و بی یاور مانده است کسی نیست جز امیر قافله عشق امام سید علی خامنه ای!
غربت آقا غریبانه است، تا آنجا که می توانیم برای شادی دل امام خامنه ای تلاش کنیم و مثل بعضی ها نباشیم که بی وفایی کنیم و....



عکس نهایت غربت آقا را نشان می دهد...
برداشت از pelak.com


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , دلنوشته , 

نمی دانم کتاب نورالدین پسر ایران را خوانده اید یا نه؟ این متنی را که می خواهم بنویسم نه از سر احساسات است، نه از سر زود باوری، نه از سر جوگیر شدن و نه از سر چیزهای دیگر... شاید این متن بتواند ذره ای از قدردانی من سراپا تقصیر، از شهیید زنده ای باشد، که جانبازی تقریبا 80 درصد است.


نورالدین عزیز کتابت را که می خواندم غرق در حسرت و بغض می شدم، نمی توانستم هضم کنم که چطور می شود این همه اتفاق بیفتد ولی تو ذره ای هم به دلت ترس و واهمه و اضطراب ندهی، راستش را بخواهی به حالت غبطه می خوردم و مثل خودت که می خواستی شهید بشوی، اتفاقات را از خدا می خواستم به گونه ای رقم بزند که شهید شوی، ولی چه کنیم که تقدیر دست من و شما نیست، تقدیر دست همان خدایی است که تو را نگه داشت تا آینده شهید نشود.


حکایت هایت را فراموش نمی کنم، قصه های ترکش خوردنت، قصه های ترکیدن ترکش ها در بدنت،  قصه های عمل جرّاحیت را که در نوع خود رکورد حساب می شود، قصه های دگرگونی چهره ات، قصه ی جداشدن پوست هایت، قصه ی بینی بدون استخوانت، قصه های عفونت چشمان و پاها و دستهایت، قصه ی غواصیت، قصه های دیدن لحظات شهادت همرزمانت، قصه های یخ زدن فکّت، قصه های چای خوردنتان، قصه های درسرما ماندنتان و کوهنوردی تان، قصه ی شهادت برادرت سیدصادق، قصه ی شهادت برادرت امیر که جون جونی بودید باهم، قصه ی شوخی هایت، قصه های عزاداریهایتان و هزاران قصه ی دیگرتان را فراموش نخواهم کرد.

ننگ است بر ما که قهرمانانی همچون شما را به باد فراموشی بسپاریم، راستش را بخواهی این کتاب برای من « دا » ی ثانی بود، دا در یک قالب و این در یک قالب دیگر.

قصه های شما را خواندن یعنی شناختن هویت خود، قصه های شما را خواندن یعنی معنی زندگی را فهمیدن و با شما بودن و از شما خواندن، یعنی عشق، یعنی اعلان استقلال، یعنی کربلا، یعنی یاران عاشورا و ...

نورالدین قارداش! سیزلر افتخار ایران و اسلامسیز، سیزلر حسین پرچمینه دوباردن قازّادیز،

هش وقت سیزلری فراموش المیجییخ.*

اما ای قهرمان عصر امام و حال ستاره ی حضرت ماه:

همانطور که خودت در آخر گفته هایت اشاره کرده بودی،امروز که به بنیادهای حفظ آثار دفاع مقدس سر میزنی، رنگ و بویی از شهدا و آرمانهایشان نمانده است، بعضی از این آقایان زمین گیر، اسیر میز و صندلی ریاست شده اند، عده ای دیگر آن روزها را ننگ می دانند، عده ای به غرور افتاده اند و ...

کمتر جایی را میتوان یافت که به اسم شهدا و برای شهدا و خدا کاری و یا یادواره ای بزنند، کلّی باید مکافات بکشی تا آقایانی که داعیه ی بازماندگی از جبهه و رهروان راه آنها را دارند، نظرشان را برای همکاری جلب کنی.

امروز باندبازی و خودخواهی و غرور بعضی از مسوولین بی عرضه، حتی بخش بنیادهای شهدا را گرفته است. یادم نمی رود از رفقایمان رفته بودند تا با فرماندهان یکی از نهادهای شهرمان برای یادواره شهدا کمک بگیرند، گفته بود: بروید پِی کارتان، شما بچه اید.

نامهربانیها و درد کشیدن ها و زجر کشیدن ها از مسوولین در همه است، نمی دانم بعضی از اینهایی که مانده اند، هدفشان از ماندن و زندگی چیست؟ اگر دم از امام و شهدا می زنند، چرا در عمل نشون نمی دهند؟ آیا فقط بلدند عکس شهدا را در جیبشان بگذارند و عکس شهدا عمل کنند؟اگر وجودشان را از امام می دانند، چرا به فرموده های امام جامه ی عمل نمی پوشانند؟چرا امیدهای امام را ناامید و دلسرد می کنند؟ مگر  ما همان بچه دبستانی ها نیستیم که الان بزرگ شده ایم و امید امام شده ایم؟مگر ما همان افسران حضرت امام خامنه ای نیستیم که باید در صحنه حضور داشته باشیم؟ مگر خون ریخته نشده است؟ و ...

نورالدین عزیز دعاکن تا همگی عاقبت به خیر شویم، دعا کن دوران نامردیها و ناعدالتی ها پایان یابد، دعا کن ارزشها ارزشمندتر بشوند، دعا کن مملکت همانی بشود که امام و شهدا آن را می خواستند، دعاکن حضرت امام خامنه ای این همه غربت نکشد، دعا کن حضرت امام خامنه ای مظلوم و تنها نماند، دعا کن که قدر شماها را بدانیم و ...

نورالدین قارداش این را هم بگم که سیاه نمایی نکردم، هستند سرداران و فرماندهان دیگری که گمنام و بدون ادعا پای آرمانهایشان هستند و مخلصانه کار می کنند، ولی به چشم دیده نمی شوند.

امید که خداوند لطفش را شامل حال ما بکندتا قدر این نظام و انقلاب و شهدا را بدانیم و مثل سربازان حضرت روح الله سربازانی برای امام خامنه ای باشیم تا هم دل همرزمانت شاد شود و هم دل امام خامنه ای حفظه الله و نیز بتوانیم پرچم عدالت را به دستان امام عصر برسانیم و در زیر لوای او خیمه بزنیم.

-------------------------------------------------------------------------------------

*

برادر نورالدین، شماها باعث افتخار ایران و اسلامید،شماها پرچم اسلام را دوباره بالا برید،هیچ وقت شماها را فراموش نخواهیم کرد



توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , 

از ایام هفته یکی از بهترین روزها که برایم خیلی شیرین و لذت بخش و سرشار از انرژی و نشاط در زندگی ام می باشد، روز چهارشنبه و مخصوصا چهارشنبه شب است. هر چهارشنبه که فرا می رسد گذر ساعت را به نظاره می نشینم تا وقت نماز مغرب و بعدا از نماز مغرب بشود. چرا؟ الان برایتان عرض می کنم:
یکی از لطف هایی که خداوند در زندگی نصیب حال بنده کرده این است که مرا بچه هیئتی کرده است. هیئتی که اگر فرد بخواهد بداند لذتش چقدر است باید فقط در ان حضور داشته باشد تا از عطر نسیم دل انگیز حسینی استشمام کند و دل و جان خویش را با آن صفا بدهد.
چهارشنبه شب است و من می رسم به هیئت فاطمیون شهر مقدس قم، حسینیه اهلبیت. داخل مسجد که می شوم سخنران محترم شروع به سخنرانی می کند و در وسط های سخنرانی عزیزی که دلرباست و فرزند اهلبیت است وارد می شود و خیلی آرام می نشیند پای منبر و ...
شاید شناخته باشید، بله او عزیز دلی نیست جز حاج مهدی سلحشور.
قصد دارم از حاج مهدی سلحشور بگم...
حاج مهدی عزیز دلی است که من به واسطه ی او عشق و محبتم به اهلبیت و مخصوصا حماسه آفرینان کربلا حسین و عباس علیهماالسلام و زینب کبری سلام الله علیها چندین برابر می گردد. وقتی میکروفن به دست می گیرد با نام مقدس حسین مجلس را زینت می دهد. صلا و صدا و نوایش سوز خاصی دارد، صدایش آرامشی را حاکم می کند بر آدمی که نمی توان یافت در جایی. گویی مصیبت اهلبیت را با عمق جان لمس کرده و دیده هایش را بیان می کند. هنگام مداحی کردن به چهره اش که نگاه می کنی صفا و صداقت و اخلاص را در چهره اش می بینی. مبتلای اهلبیت است و همه چیزش را از خدا و اهلبیت می داند و خود را وقف آنها کرده است.
او یادگار جبهه است، جبهه ای که سالها با همسنگرانش هم بر دشمنان تاخته اند و هم در میان خود آهنگ با حسین بودن را نواخته اند. اخلاصی که دارد عین شهداست. مثل شهدا کلامش خالی از ابراز محبت و ارادت به حضرت امام و حضرت امام خامنه ای نمی ماند. چفیه ای بر دوش می اندازد که یادگار شهدا و میراث شهداست.
صادقانه بگویم انسان مخلصی است، روضه خواندنش حرف ندارد، واحدش، زمینه اش و شور خواندندش حرفی ندارد، مثل بعضیا نیست که هرچه به دهانش آمد بخواند و بگوید. در خواندنش هم از حریم ولایت خارج نمی شود، روحیه ای دارد ولایی تر و انقلابی تر.
هر چه از او بگویم کم است، در یک کلام اگر کسی بخواهد از او بگوید، خواهد گفت یک کلام از سلحشور گفتن کفاف نمی کند، باید از حاج مهدی زیاد گفت، اینها هستند که محبت حسین و اهلبیت را در دلها شعله ور می کنند. اینها هستند که باید دلها را تسخیر کنند، نه یه عده از خوانندگان داخلی و خارجی که امروز متاسفانه دل و ذهن و مغز جوانان ایرانی ما را تسخیر کرده اند و بر دل انها اشراف یافته اند و می خواهند آنها را از چشیدن ططعم اهلبیتی بودن و خدایی بودن دور بدارند. اینها هستند که ما را در خط اهلبیت نگه داشته اند و خواهند داشت و...
من همیشه دعاگو و قدردان او بوده ام و خواهم بود و از خدا خواسته ام که خداوند او را در بهشتی قرار دهد که خدا خود وعده داده و او را همنشین محبوبان خود قرار دهد.
از سلحشور آموختم که بگویم: « بهشت من تماشای حسین است»
از سلحشور آموختم که بگویم: « آقاجان ممنونت که ذره پروری می کنی»
از سلحشور آموختم که بگویم: « ما را هوای میکده ات مست می کند حسین»
از سلحشور آموختم که بگویم: « در سپاه عشق سرداریم، دشمن خط استکباریم، آسمان عشقیم و بال و پر خود می شویم، مالک اشتر برای رهبر خود می شویم»
....
ادامه چهارشنبه شب:
هیئت تمام می شود، گویی دنیا را به آدمی داده اند، سرزنده  و سرمست از هیئت خارج می شوی و چای هیئت را نوش جان می کنی و باز روز را می شماری تا چهارشنبه هفته بعد.
به راستی که اگر این هیئت ها نبودند، دلمان را به چه خوش می کردیم؟؟؟


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , 

آفرین احمدرضا...
چه میکنه این عقاب آسیا...
بارک الله عابدزاده، با یک دست توپ را می گیره...
دروازه را نجات میده...
و...



این جملات را زیاد شنیده ایم، بارها و بارها از رشادتهای او غرق در شور وشادی شده ایم، تلخی هایمان با زیباکاریهای عابدزاده شیرین شده است، بر خود بالیدن های خودمان را در فوتبال آسیا و جهان مدیون عابدزاده هستیم، دنیا دیگر عابدزاده ای را نخواهد دید، صدها گلر ایرانی و آسیایی جمع شوند و یک عابدزاده ی متحد را تشکیل بدهند نمی توانند و نخواهند توانست.
احمدرضا جان! هیچ وقت ادب و متانتت را فراموش نخواهم کرد، هیچوقت رشادتهایت را به باد صبا نخواهم سپرد، هیچ وقت از یاد نمی برم آن خنده هایی را که از ته دل می خندیدی و شاد می شدی تا ما شاد بشویم، هیچ وقت اشک های تو را بعد از بازی آمریکا فراموش نمی کنم، هیچ وقت فراموش نمی کنم که در بازی با استرالیا چه بلاها سرت آوردند ولی تو انگار نه انگار که اتفاقی است و تو با همان هیبت ایرانی اسلامی، نه باور خود را باختی و نه عزت و احترام خودت را، هیچ وقت فراموش نمی کنم که در بازی با ژاپن حتی تا دم مرگ رفتی تا بتوانی از دروازه ی میهنت حفاظت کنی، هیچ وقت فراموش نمی کنم مردمی را که برای شفایت در جلوی بیمارستان در هنگام مریضی ات صف کشیده بودند و این نشان از محبت تو دارد که در دلهای مردم جای گرفته بود و مردم برای جبران محبتت آنجا جمع شده بودندو ...
حرف آخر در این باب که عابدزاده ی عزیز هیچ وقت فراموشت نمی کنم.
اما حرف اصلی:
چند روزیست که خبری با این عنوان که عابدزاده ممنوع الخروج شده و محکوم به 54 ضربه شلاق در سایتها و خبرگزاریها خودنمایی می کند.
بعد از دیدن این خبر جا خوردم و شوکه شدم که چطور ممکن است چنین اتفاقی بیفتد، چطور ممکن است آوازه ی یک کشور در فوتبال این چنین اتفاقی برایش به وجود آید و علت ممنوع الخروج شدن  و محکوم شدن به شلاق، شکایت یک دکتر و عدم نرفتن به دادگاه توسط عابدزاده  باشد. به قول عابدزاده چطور ممکن است که در یک شهری که همه جا و مکان عابدزاده را می شناسند هیچ کس نشناسد و نداند او کجاست و جالب اینکه اگر هم حکمی برایش ارسال شده باشد، او هم به دادگاه نرود.
جای خنده دارد، یعنی در طول این چند سال که نامه آمده و رفته عابدزاده را پیدا نکرده اند و نتوانسته اند بهش نامه برسانند؟
بابا بی انصافا حداقل یه سر به تمرین پرسپولیس می زدید که عابدزاده چندین سال تو این تیم بود! خوب اگر آنجا را نمی شناختید ورزشگاه آزادی را هم نمی شناختید؟! اگر آزادی را نمی شناختید یه خبر به خبرگزاری می دادید و می گفتید اعلان عمومی کنند که عابدزاده گم شده و پیدا کنید تا ما او را دادگاهی کنیم! اصلا تو سایتها می زدید عابدزاده گم شده او را پیدا کنید، حتی جایزه هم می دیم برای یابنده، تا ما او را دادگاهی کنیم؟!!!!
خیلی جای خنده دارد به والله...
احمدرضای عزیز باور کن عده ای هستند که فقط می خواهند قهرمانان و سرمایه ها و اسطوره های کشور( حالا ورزشی) را خراب کنند. اصلا نیت اینها خیر نیست و قصدشان خراب کردن است. همه ی اینها بهانه است، این عده یک روز مسولین کشوری را خراب می کنند، یک روز شهدا را با یک بهانه ای خراب می کنند، یک روز روحانی ها را خراب می کنند، یک روز سپاهی ها و چپسداران را خراب می کنند و ....
یادم نمی رود چند ماه پیش بود که تو یک جشنواره علی دایی دیگر اسطوره ی ورزشی را خراب کردند و تو یک تئاتر آنگونه بهش توهین کردند{هرچند من خودم زیاد علی دایی را قبول ندارم و ازش خوشم نمیاد}، امروز تو و روزهای دیگر افراد دیگر را...
ولی احمدجان عزیزناراحت و نگران نباش، امروز یک عده نیروی غیر انقلابی و غیرولایی زمامدار برخی امور شده اند و هر کاری دلشان می خواهد میکنند قصدشان تخریب و تحقیر و تمسخر است. اینها کسانی هستند که رنگ و بویی از غیرت و شهامت دینی نبرده اند و به فکر خود هستندو...
دلت را از حزن و اندوهی که هست خالی کن، خداوند انشاءالله خود جوابشان را خواهد داد و آن روزی خواهد رسید که نیوهای ولایی تر مدیریت امور را بر عهده خواهند گرفت تا حق را به حقدار برسانند.
ما نیز دعاگوی شما نسل طلایی فوتبال هستیم که بی ریا و با غیرت بازی می کردید، هدفتان پول و مال نبود و چیزی را جز شادی دل مردم و افتخار برای امت اسلامی دنبال نمی کردید.
به امید حل مشکلات و ریدن حق به حقدار...


توسط : مهدی | نظرات : نظر
مرتبط با : با خوبان , 

همیشه تو این فکر بودم که چگونه می توانم از برادرم تشکر و قدردانی بکنم تا اینکه به ذهنم رسید حداقل تو این صفحه وبلاگ اندکی بتوانم از او تشکر کنم.

برادرم اسمش ناصر می باشد، چهار سال ازمن بزرگتر می باشد. بیشتر موفقیت و نتایج حاصله تو زندگیم را مدیون او هستم، او صفات برجسته ای دارد. او را مالک می نامم. قلبی دارد به وسعت آسمانها و دریاها. او مالک دریادلی است که خستگی را خستگی می کند و محبت نافذی دارد که در قلوب هر کس که با او می افتد جا خوش می کند. تا آنجا که بتواندبرای حل مشکلات هر کس، هرکس را که به سویش بشتابد با نهایت تواضع در پی حل آنها بر می آید. صبرش ستودنی است. عشقش زینب و حسین است. الگوهایش اهلبیت هستند. اخلاق و معنویت را در بودن با شهدا و اهلبیت می داند. مرید حضرت امام خامنه ای است. با همه کس مودبانه و نرم خو برخورد می کند. آنجا که وقت غرّش باشد مثل مالک می غرّد و حق را تا آنجا که بتواند به حقدار می رساند. برخی مواقع می شود که بعضی از دوستانش به جای اینکه جواب محبتهای او را بدهند خیانت می کنند و بی ادبی و بی وفایی می کنند، اما باز او  مثل رود، گذشت می کند. سعه صدرش ستودنی است. در خانواده حرف او حجت می شود. زیاد به فکر پول و مال نیست، همیشه می گوید خدا کریم است و خودش همه چیز را می رساتد و درست می کند.

او برای من زحمت می کشد، راه به من نشان می دهد، در ادبیاتش برای من از چمران حرف می زند. برای من بی ادبی نمی کند و همیشه جویای حال من است. علاوه بر من دوستان زیادی هستند که عاشق او هستند و مثل پروانه دوربر او می چرخند، همواره مرا ارشاد می کند تا آنجا که می توانی به دوستانت محبت و کمک کن.

اغراق نمی گویم، مثل مالک دریادل می باشد، تقریبا دوسال است که در یک جایی  تنهایی انجام تکلیف می کند، زود رنجیده نمی شود، نسبت به انجام امور حساس هست، بصیرتش حرف ندارد، بیانش شیوا و رسا می باشد، با متحجرین شدیدا مخالف است و در مقابلشان می ایستد. از شعرهای حماسی خوشش می آید.

به فوتبال هم علاقه دارد، بازی مسی را خیلی می پسندد.

یکبار ازش پرسیدم داداش تو چیکار کرده ای که اینقدر محبوب دلها شده ای؟

پاسخ داد من ادب عباس را دوست می دارم و احساس و عاطفه حضرت زینب را می پرستم.

از همین جا به داداشم می گویم داداش جان خیلی دوستت دارم و عاشقتم، خدا را به خاطر اینکه چنین داداشی را به من داده است شکر می گویم.

داداش جان! من خیلی مدیون تو هستم، خیلی چیزها از تو یاد گرفته ام و انشاءالله روزی رسد که جواب محبتهای تو را بدهم. برایم دعا کن، من نیز برایت دعا می کنم.

انشاءالله باهم راهی را که انتخاب کرده ایم با موفقیت بپیماییم و بتوانیم سرباز خوبی برای حضرت حجت و ولایت باشیم.

 



توسط : مهدی | نظرات : نظر


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات